لید:
: از اونجایی که ما تازه گی ها عادت کردیم به هر چی که میرسیم خوب دقت کنیم تا یه وقت بعدا معلوم نشه کاسه ای زیر نیم کاسه بوده و ای دل غافل اینا همش یه نقشه ی بی شرمانه بوده و ما هم نه اینکه خوش خوشانمون بوده ازش غافل بودیم لذا توصیه کردن بیام و با دلیل و مدرک از انواع قلم براتون بگم تا هم شما متوجه شید همین قلم که صب تا شب میبینینش همچین بدون ریشه و انواع نیست هم ما ملطفت بشیم که قلم هم میتونه انواع داشته باشه مگر اینکه خلا فش ثابت شه که البته اونم بستگی به شرایط زمان و مکان و وضعیت طرفین داره ... حالا شما او موسیقی قشنگه رو گوش کنید تا من براتون از انواع قلم بگم. ..............................................................................................................................................................................................................................................................................................................(موسیقی)............................................................................
1: قلم مدیران : اقا اونایی که کارشون گیره شدیدا شهادت دادن که خودشون با چشای خودشون دیدن قلم یه مدیر محترم که خب مدام در حال خدمت گذاری و کار کردن برای رضای مردم .. چه کار ها یی میتونه بکنه ... در واقع اشاره کرد ن به ماجراهای واتو واتو که معجزه میکرد در حد همین جام جهانی .. که خب البته همینم با یه معجزه از دست دادیم تا تو معجزات همچنان خودکفا باقی بمونیم .... خلا صه یه عده گفتن درسته که مدیر هم مثل بقیه ی ادما یه ادمه و ایشاله که واقعا هم همینه .. اما همین یه عده چشم ندارن که درست ببنین والا من و شما ها که چشم داریم و اتفاقا هم داریم میبینیم که یه مدیر هیچ وقت یه ادم نیست چه بسا با توجه به قابلیت هاش چنتا ادمه و اصلا به خاطر همینه که چن جا داره خدمت میکنه تازه اونم مجبور چن جا باشه والا میرفت خیلی جاها ... حالا با این اوصاف شما خودت قضاوت کن .. یه همچین مدیری نباید یه قلم خوب دستش باشه .. د اره دیگه .. از قدیم گفتن مدیره و قلمش.. اونم چه قلمی .. یعنی کافیه اراده کنه که قطره از اون جوهر مبارک ب÷اشه رو کاغذ . اقا فقط ادمای اهل دل میدونن که او ن یه قطره چکار میکنه ... فقط باید حواستون باشه .. چون مدیرا چن جا اونم البته اجبارا و از روی ناچاری .... که به حکم وظیفه است کار میکنن به خاطر همین چن تا خودکار دارن که هر کدوم واسه یه کاری جداس یه نرید عز و التماس کنید اخرش واسه اینکه از سرش باز کنه و یه امضا با یکی از قلماش بزنه و بعدشم بفهمی این امضا با این قلم/ مربوط به یه اداره و مسولیت دیگشونه ... مثلا جواز دامداری میخواستی / ولی مدیر محترم با قلم مخصوص دفتر عقد و طلاق رسمی براتون امضا کردن /کاره دیگه پیش میاد !!
..................`…………………………………………………………………………………………………………..........
2: قلم مدیران از نوع دیگر : اقا به ما ربطی نداتره اشاره کردن توضیح بدم که یه عده از مدیران الان تماس گرفتن گفتن ما هم مدیریم ئاما چنتا قلم نداریم و همین قلمی هم که داریم ازین 200 تومنی هاس لطفا بگید تا سو تفاهم پیش نیاد که ما هرچی بهشون گفتیم اقا جان شما از نظر ما مدیر حساب نمیشی الکی وقت ما رو نگیر که کار و مدارکش رو نشونمون دادن و گفتن به خدا مدیریم فقط بیش از اندازه ساده زیستیم که خلاصه ما فهمیدیم با این حساب یه قلم هم داریم که به قلم مدیران از نوع دیگر معروف هست که به هیچ دردی نمیخوره .. یعنی امضاش پای ورقت بخوره باعث کسر و شان / اتفاقا مدیر هم هست ها .. کلی هم مدیریتش مثال زدنیه اما مشکل قلمش اینه کمه برش قلم مدیرای دیگه رو نداره .. در واقع قدرت قلمش از قدرت قلم این عریضه نویسای جلو دادگستری هم کمتره... خلاصه اینم قلمه اما چون کلهم 200تومن قد همون 200 تومن کار میکنه ... واله همین الا بری پیش دکتر احمدی خودمون قد 2تا جا مدادی قلم داره که هر کدوم از یه مارک و یه قاره اومده .. کار را می اندازه در حد المپیک ... کم قیمتش 200 تومن .. البته نه ازین 200 تومنای معمولی ازون 200تومن باحالا ...... پس چی خیال کردی به این میگن مدیر والا مدیر بیش از اندازه ساده زیست به چه درد میخوره .. اصلا از قدیم گفتن مدیر اگه مدیر باشه باید دوزیست باشه یعنی ه کم اینور اب یه کم اونور اب تا بهتر بتونه خدمت کنه ..... !!!!!!
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
3: قلم معلمان :اقا تابلوترین قلم قلم معلماس البته هر چه قد این قلم واسه بقیه خیر و برکت داشته واسه خودشون دردسر داشته ... کارشم که معلومه ... یا مشغول نمره دادن و غلط گرفتنه یا اینکه مدام در حال تقلب گرفتن و خط و نشون کشیدن واسه اخر ترم و اخر سال و ازین حرفا یه وقتایی هم که اوضا بهش فشار بیاره .. منظورم از بهش همون قلم بود ها والا که معلما بهشون فشار نمی اد .. میان راحت سر کلاس دفتر و میدن دست اصغری و میگن حضور غیاب کن بعدشم به اکبری میگن از صفحه ی345 تا صفحه ی 365 بلند بخون و سرش میذاره رو میز تا به مشکلاتش با خانواده فکر کنه .. تا زه می بینه صدا نمیاد داد میزنه ومیگه اکبری مثلا دور ازجون .. حالا دیگه ناچاریم بگیم دیگه ... اکبری بز غاله پس چرا نمیخونی که اکبری طفلک به اجازه اقا کتاب 295 صفحه بیشتر نداره چطوری از ص ۳۴۵ تا ۳۶۵ بخونم ... که معلم تازه میفهمه ای بابا این کلاس اول راهنماییه اون کتاب مال سوم دبیرستان بود تا زه اون کتاب زیست شناسی بود این کتاب ادبیات فارسیه ... تازه از بزغاله گفتنشم معلوم بود و تازه اینجاس که قلم معلم بهش فشار میاد .. چرا چون معلم اکبری رو صدا میکنه و بخاطر این جسارت و بی ادبیش اونم تو کلاس ادبیات قلمشو میذاره لا انگشتای اونو تمام دق و دلی های پیرامون رو یه جا حل میکنه ... بعله این قلم قلم جناب معلم تشریف دارن که از نوع جوان هم هستن والا معلم سابقه دار یا داره گچ میخوره یا حرص که چرا این بچه ها گوش نمیدن ..... هی چه قلمیه این قلم معلم..!!!!
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
4: بازم قلم معلم : اقا دوباره معلما البته بعضی هاشون زنگ زدن گفتن چرا فرافکنی میکنید حالا یه معلم اعصاب نداشته زده بچه رو ادب کرده شما چرا به این نکته از حرکت شجاعانه ی اون معلم و قلم معروفش اشاره نمیکنی که همین حرکت منظم مظلومانه ی قلم معلماس که تا حالا این همه دکتر و مهندس و وکیل و وزیر ساخته .. د خداییش اگه راستشو هم بخواید همینه .. اگه چه قلم معلم برا خودش سود چندانی نداره اما وا یه عده خیلی خوب شده چون اومدن شدن مثلا وزیر و کلی سود کردن حتی همین الا ن خبر دادن اون اکبری که فشار قلم رو حس کرده بود بعدا .. مثلا 20 سال پیش .. خوند و خوند تا شد مسئول چاپخونه ی اموزش و پرورش و طفلی موقع چاپ کتاب ادبیات فارسی دیده بازم همون 265 صحفه اس واسه همین برداشنه چن صفه از کتابایی که دم دستش اومده گذاشته لای ادبیات تا بلاخره شده 395 صفحه که یه وقت کم نیاد و اساسا واسه همینه که بچه همون اول سال تا ذچشمش میافته به کتاب ادبیات میگه یا پیغمبر کی میخواد این 400 صفحه رو بخونه ... تازه اگرم بخونه چیزی دستگیرش نمیشه چون همه چی داره و هیچی نداره... بعله خلاصه ازین قلم معلم هرچی بگی در میاد .. از وزیر و وکیل و دکتر و مهندس واقعی گرفته تا قلابی..... که واقعی و قلابی بودن مدرک ها هم بستگی به همون فشار قلم لای انگشتا داره.... در کل ارادت مند همه ی معلما.... !@!!! :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
5: اقا یه سری از قلما هم هستن که همچین ادم دوس نداره ازشون حرف بزنه چون یه جورای دردسر دارن .. اصولا این قلما نه دست مدیرای محترم نه دست معلمای چون شمع سوزان ... اتفاقا دست دکتر احمدی خودمونم نیست .. چه بسا دست بقال کوچه که با اون قلم جوهر پس دادش که هی داره غر میزنه و نسیه ی همسایه ها رو هم مینویسه گوشه ی دفترش هم نباشه .. و خب در واقع حدس شما درس بود .. این جور قلما که خب از روی عادت دنبال دردسر میگردن دست این خبرنگارا و روزنامچی هاس .. والا به قول قدیمی ها قلم اگه قلم بود چرا میافتاد دست روزنومچی جمعیت که بلد نیست 4تا چیز خوب بنویسه تا بفهمه یه مدیر عزیز دل چقدر خوب و محترم و قابل ارزشه .. فقط کافیه به ندای واقعیه درونش گوش بده تا متوجه شه که درونش درست مینویسه اما ظاهرش فریب خورده و هی گیر میده و الا اونم ادمه ... فقط بلد نیست مثل بقیه درست و حسابی نگاه کنه ... باور کنید .
سلام چند تا حرف ساده دارم که میخوام براتون بگم
۱:حتما تو انتخابات شرکت کنید و از این حرفایی که یه نفر داره میزنه تا همه رو دزد معرفی کنه یاس تو دلتون راه ندید ... شک نکنید این یه تاکتیک انتخاباتیه که بعداز انتخابات و با توجه به اینکه مدتهای زیادی مشاور تبلیغاتی هم بودم و هستم تاکتیک های هر چهار نفر رو میگم مخصوصا اون یه نفر رو فعلا همین قد بدونید که اگه شرکت نکنید دقیقا کاری رو کردید که ایشون میخواد چون تو اکثریت هیچ شانسی نداره
۲: چن تا مقاله نوشتم که بخاطر فضای انتخابات معذورم اما بعد از این فضای عجیب و فوق العاده هم تو یکی از روزنامه ها !! و هم اینجا میذارم که عناوینش ایناس:
الف: جومونگ و زشت و زیبا ، اقای ضرغامی به کجا میرویم ....( شمسی پلنگ و سوسانو!)
ب:انتخاباتی برای واگذاری اخلاق ، مناظره هایی که کودکان نیز پای ان نشستند!!
ج: مقایسه ی فرهنگ گفتمانی و محاوره ای در دو دولت اخیر!!
دیر می اییم و نیامده قصد رفتن میکنیم
و چه اندوه ناک است این خوب ندیدن در کشاکش لحظه های تعجیل و شتاب
و من میخواهم باشم ارام
نه برای بودن که برای دیدن
حالا که تو هستی و دیدن را به رقابت می خوانی
می خواهم بمانم و از این همه بودن لحظه ای سازم برای فردای خاطره ها
دارد میسوزد این چشمان خسته از این همه ندیدن
اصلا بگذار بروند این مردمان ساده گذر
همین مشوقان دیروز و امروز و فردا
چه فرقی میکند برای انها
روزی برای علی (َع) دست میزنند و فردایی برای یزید!!
دیگر خسته شده ام از این همه دست
این بی اراده هایی که تنها برای تشویق هر رهگذری !!
بالا می ایند هی .... اندوه نداشتن اندیشه را صدا میزنند
من دل به کودکان رویا سپرده ام که زود می ایند و دیر رفتن را
در همین جاده ی پاییزی
همین گذر گاه ساده
به یاد می اورند
و چه اسان عبور میکنند ازین پل چوبی خاطره ها به فردای خاطره
میخواهم بمانم ارام ... من برای ماندن در همین لحظه های بی تکرار
همین حاشیه های کم حاشیه ی تردید و باران تقدیر زاده شده ام
مرا به رفتن بی نشان چکار
حرکت حاصل اندیشه ایست که از دیدن زاده شده
تو کجا دیده ای بی نام و نشان رهگذر ی راه خاطره بیابد
اصلا بگذار سکوت کنم
خسته ام ازین مردمان جاده ی بی سرنوشت
که به انتظار فردای معجزه ها نفس میکشند
همین مهربان ارامم ... همین
میگذرم ز هرچه هست در گذر زمانه ها
گرچه دلم به یاد اوست ،
پا ز سرم نماز اوست
خنده ی من ترانه ایست
به وسعت بهانه ها
خاک شوم به راه او
مست شوم به ذکر او
وگر رسد که دست من
به دامن خیال او
همین ارامم .. همین
گفتی از عشق ، از خاطره
از سکوت باران و صدای بی امان گریه
از هر چه در این ابادی دلخراب بود ،نشستی و لختی حرف زدی با من خسته
ارام که شدی خواندمت به مهر
به ابتدای نام پاییز اشنایمان و فصل اغاز این همه دلهره
خواستی دوباره از عشق بگویمت و این مردمان ساده که دعوی عاشقی میکنند
و من در ابتدای همان سکوت تردید نگاهی انداختم به کودکان رویا
که امده بودند نشان عشقی باشند پرشور
و یادم امد که بگویمت چه بسیار مردمانی که برای عاشق شدن نیامده اند
مردمانی ساده
مردمانی به اندازه ی باران پاک
و به وسعت دانه های برف ارام
مردمانی که بازیچه ی احساس خویش شده اند در این روزگار بازی ها
دراین دوران رنگ های مکمل
این همنشینی سپید ها ........سیاه ها
این عبور ساد ه از سرخ به سبز
دیدی ارامم ... این همان وعده ی پوشالی یک خواستن بی اراده است
که زمان به مردمانش تحمیل میکند
مردمان قبله گاه من سالهاس که عاشقی را به نان دروغ ها فروخته اند
میبینی ارام من .. این روزها نه رنگ ها به رنگ خویش میمانند
و نه عشقی حوصله اش پایداریست
بماند .. این همه بماند برای زمانی دیگر
گفتن از این همه سادگی دلی میخواهد ساده و سبک که نزد من خسته نیست
همین مهربانم ...همین
زن امده است که معشوق باشد نه عاشق
تورا چه به عاشقی ؟... بیا و به جای خودت باش مهربان آرامم
توکه خندیدی ارام نگاهت کردم به عشق
و گفتمت از هر چه دیده بودم بی تو ... با تو
در این لحظه های ناارام که احاطه کرده این من خسته و دل تنهایم را
یادت می اید ارام حرف هایم همه حکایت همان شبان پیریست
که امد و شد پیامبر رازها و حرفهای پاییزی
یادت می اید آرام ....؟!! هوا سرد بود و نه چون حالا بارانی
زمستان بود اخر .. فصل تردید و تهدید و مرگ اندیشه در یخبندان جاده
و من تورا در اغوش ...گفتمت : بروم و این پیام... بر نو ظهور را
ارشادی کنم به شوق و حدیثی اموزم به عشق
و تو
خندیدی و گفتی: امده است خبری دهد از باران بهار
و نغمه ی گم شده ی یار
من که خندیدم اسمان تیره گشت
رفتم تا صله ای دهم بر این پیام اور رحمت و مغفرت
دستم بگرفتی و قسمم دادی به کودکان چشم به راه پاییزی
که خطر نکنم
که قربانی نشوم
که بی بهانه برگردم
که پیام... بر را بگذارم به خود و ان دو سه همراه براق چشمش
که به جان من و این گنجشکان اوازه خوان
همین یک بار مردی را بگذارم برای روزهای نیاز
هی ... افسوس ارام من ... افسوس
بارها گفته بودمت مردمانی می ایند و پیام .. بری .. پیشه میکنند
گفته بودمت می ایند و پیام میبرند
گفته بودمت بگذار پیامی از من خسته به یادگار
برای مردمان ناخواسته ستم دیده برند
و تو قسم دادی مرا به همین خواسته های عاشقانه و گفتی
پس سهم من از عاشقی .. از بهار .. اواز و ترانه
و من
خندیدم به بهار .. که این روزها در تکاپو ی الگوی جدیدی است
از صرف عشق .. از تکرار سادگی در دل مردمانی که سالهاست
ساده است.... به همین باران خدایگان ساده سوگند
و من ناخوانده هیچ نگفتم از این همه بهانه برای زندگی نکردن
بگذار برویم ارام
اینجا دیگر نه جای من است نه بهانه های بی اندازه ی تو
بهار است انگار... وانگار بهار است
و همین انگاره های من از بهار همه در صرف قالبی نو ست برای بهتر بودن
و خدا میداند در ابتدای کدام جاده ی پاییزی
کودکان رویا میخندند به روزگار بی خنده ی ما
همین مهربان پاییزی من ... همین.
آنکه نمیفهمد ، نخست باید این حس را داشته باشد
که فهمانده میشود و انکه باید بشنود ، نخست
باید این حس را داشته باشد که شنیده می شود
(( برشت))
((قرار بود ادامه این نوشته رو براتون بنویسم که خب جسارتمون رو کامل کردیم .همین وممنون))
عاشق که شدم تازه حس دیوانگی را فهمیدم
حس شبهای تردید و روزهای ترس از نبودن
تکرار هرچه بیشتر نادانی و پرواز بی بهانه
و این همه یعنی
حالا تو کجایی ای تمام بود و نبوم از سهم اندک روزگار
میبینی ارام ..... این روزها نیچه میخوانم با کمی اندوه
و نگاه میکنم به هرچه باران و قطره های رحمت
مانده در این اندوه سالیان و سخنی از فیلسوف عاشق شده ی روان پریش
و چه سخت است ارام من این انتظار سی صد ساله ی ملتی برای تغیر و تحول
و یاد تو میافتم که نه برای جنگ امده ای و نه حوصله ات به قدر باران نمناک
میبینی ارام ... خسته که میشوم تورا میجویم و ان دم به یاد میاورم پیوند تنهاییم را
و دست میکشم از هر چه نوشتن و اه میشوم بر هر چه تقدیر
اینجا نه جای ماندن است مهربانم و نه دلی برای کندن
نیچه میخوانم و هر از گاهی از حافظ عاشق
به سعدی که میرسم پند نگرفته غرق اندیشه میشوم عروسک های کودکی را ورق میزنم در دفتر ذهن
و تو در تمامی صفحات ان ردی داری از بودن ................. و دلی برای نبستن
همین بهانه های کوتاه بودن است که من را من کرده و تورا ارام
ومن به همین بهانه های ارام تو نگاه میکنم به جاده ی پاییزی و این کودکان رویا
که در انتظار قصه ای سی صد ساله برای تغیر نشسته در باران خداوندگار اراممانند
همین مهربان بارانی من.... همین
آرام .. آرام روزها و لحظه ها ی من
نازک بارانی و ساده ی ابری من ...... آرام .. جان منو منه جانم
نگاه کن بوی بهار تازه و سبزه ی عید می اید ... بهانه نگیر ای تمام
بهانه های عالم به قربان سادگی ونگاه مهربانت
بگذار بهانه ها بروند به صفحات سرد و جانفرسای این زمستان بی ارزو
بگذار برویم در خیال ساده ی بهار ی تو ئو آن........... عطر موهای باران خورده ات
یادت می اید نازک مهربانم .. گفته بودم اندکی صبر کن.. .... من صدای
بهار آشنایمان را از پشت همین تپه های سرد زمستانی میشنوم
گفته بودم می اید و سادگی را تقسیم ......هی....هی .... بیا مهربانم
بهانه نگیر آرامم .. بوی بهار تازه می اید
سفره ی هفت سین و آن آیینه شمدان قجرمان رابیاور
خوب نیست که بهار بباید و منو تو به بهانه های کوچک این زندگیه سخت ، نرفته باشیم به استقبالش
برو مهربان پاییزی من .....دلکوچک بزرگ من
حافظ را که این روزها ی سرد همدممان بود و تنهایمان نگذاشت
و ان قران خطی حضرت عشق را، که شاد میکند فضای خلوت دل را ،
به همراه بیاور و در کنار ایینه امان بگذار ،تا بشکند این زمختی زمستان
سردرا که خسته کرد صدای بخشش بی امان کلاغ هایش
بیا و بنشین کنار منو این دل ساده ام
بنشین تا لختی نگاهت کنم به شوق ....... آرام که شدم، دست در
دست ترانه، اواز سرزمین های مادریمان را برایت می خوانم
بیا آرام من ... قرار روزهای بی کسی و تنها کس من
تو اگر نبودی زمستان تردید ها و تنهایی من بهار نمی شد
دیدی که در این خلوت حادثه .. قافیه ی تنهایی سرودم و ترانه ی بی مهری
نبودی اگر می سوخت ......تمام تن گر گرفته از شکایت و سوالم
بیا آرام من ..... بیا تادر استانه ی این شکوفه ی بهاری کمی حافظ بخوانیم و
لختی تامل کنیم در آیه آیه ی این نسخه ی خطی قران ساده امان
و دعا کنیم که امسال و این بهار.......... بی نام او نباشیم
بیا دعایی کنیم برای امدن اراممان که خوب میدانم تو نیز همچو کودکان
پاییزییمان ایستاده در ابتدای همین جاده ی پاییزی امدنش را در انتظاری
همین ارامم .....همین
( سال نو همتون مبارک... ساده باشید و پر از ترانه ی زندگی)
((برای دوستانی که یه وقتایی خیلی دوست بودن.............. انگار))
به تو خیانت میکنند ، تو مکن
تورا تکذیب میکنند ، ارام باش
تورا می ستایند ، فریب نخور
تورا نکو هش می کنند ، شکوه نکن
تو را نیک می خوانند مسرور نباش (امام محمد باقر "ع ")
اینروزا دلم و با این حرفا خو ش میکنم و فکر میکنم به همه ی لبخند های دروغی اونم از نزدیکترینها!!!
ان را که به خویش برادرش میدانم از هرکه دشمن است دشمنش میدانم
از بس که ز دوست نا مرادی دیده ام با دسمن ان دوست برابرش می دانم


