حوصله ام بارانیست... هوای نوشتنم نیست
ساده نباشم اگر...... ساده دگر ساده نیست
......................
.........
.....
برای گفتن زیاده حرف دارم ، زیاده..... انقدر که حوصله تو از ان سر برود
امروز ساده گذشت ... با کمی ساده گی .... و بوی سرخ شدن خلال
های سیب زمینی..... و نگاه های مضطرب یک....!
سخت است گفتن همه ی آن چیز هایی که میدانی
همین....!
آرام............ نازنینه حالا دور از من
تو که رفتی، آسمان بارش را زمین گذاشت
بارید ...... تا خود خدا
زمین سرد شد و من ترسیدم
از برفی نیامده که چون تو قصد رفتن کرد
اول قصه بود و رویای تو
حالا رویای تو هست و قصه نیست دیگر
بیا و ازین رویا قصه ای نو بسازیم برای کودکان فردا
تو که از قصه و رویا نمیترسی بانوی خستگی ها..؟
نمی ترسی آرام
میبینی آرام ...من دراین ترس نیز تنهایم
قسمت منه خسته در قصه کودکان رویا هم تنهاییست
همین ارام .......همین
میدانی رفیق، سنگینم از هر چه نگاه کردن طولانی
میدانم رفیق، خسته ای از هر چه نگفتن های بی جواب
میدانی رفیق، باور ریختن تمام برگهای پاییزی، ریخت مرا
میدانم رفیق ، تحمل این ههمه اثبات ، برای انکار کشت تورا
میدانی رفیق، حالا روز های زیادی برای ندیدن دوباره فرصت هست
میدانم رفیق ، دیدن به یاد ندیدنت نمی اندازد ،دیگر تورا
میدانی رفیق،.....................
میدانم رفیق،................
حالا که میدانی بیا و در این جاده پاییزی رو به غروب خورشید، لختی بنشینیم و از صدای سایش بال رویاها،
برای کودکان فردا قصه ای بسازیم به رنگ هرچه سادگی ها و نگفتن های بی جواب طولانی
بیا برویم رفیق.......... این جاده برای تو نیز سهمی دارد به سوی غروب
بگذر ازین انکار خستگی ، که نگاه خسته ات اثبات همه انهاست
همین رفیق.......همین
گفتم اگر امدی و این باغچه را دیگر ندیدی
این سرو ناز ، بید مجنون شده ..این نهال نارنج را
و بنفشه هایی که برای امدن اولینت کاشته بودم به جان
اگر ندیدی دلخور نشو ارام
همین رفتن و نیامدن های تو
این بهانه های کودکانه که برای ابر بارانیمان اوردم
این دوری توئو پیوندت با تمام جنگل های شمال
تهی کرد این منه خسته از همه را آرام
تو که رفتی باران دلگیر شد، ابر غصه خورد و کودک چشمانش را برد باخود
خاک سرد شد وتهی گشت از هرچه در خود داشت
و نداشتم من خسته نای نگاه کردن بی تو را ،به باغ زیبایمان
نه اینکه حرف هایم بهانه باشد ارام، ... نه!
خود بیا و ببین این باغ بی ریشه را
تو که رفتی بهانه گیر شدن همه
نه ابر منتظر ماند ونه خاک ریشه نگه داشت
افتاب هم که دیگر نای دیدن نداشت
به خدا من بارهاگفتم شان بیایید در این جاده به انتظار نشینید
گفتم که رفته ای تا کودکان رویا را عبور دهی از روی پل پاییزیمان
گفتم که می ایی، بایک بغل خاطره
اما این فقط من بودم که گفتم و......... کسی نشنیدصدای خسته ام را آرام
حالا که می بینی در ابتدای همین جاده ی تا انتها افق
نزدیک همین پل پاییزییمان به انتظارت ، نشسته ام تنها
دلیلش این دل پر بهانه است که به بهانه هایم دل بسته و در انتظار توست
وگر نه من سالهاست که ازین ندیدن های تو خسته ام ارام
بیا برای ارامش این دل خوش باورهم که شده
نگاهی حتی بارانی ،به این باغ خشکیده بیانداز
که خسته کرد مرا این عاشقی دل باران زده
همین ارام ...همین
بگذار برایت همین یکبار هم که شده، حرفی نو بزنم ارام !
چیزی بگویمت که اشنا نیست نگاه تو با سکوت ان!
و خوب میدانم آرام که نگفته امت تا کنون،
..................
........
...... هان ؟ چه شدت باز ،ناز بانوی خیال بیقرام ؟
اینگونه نگاهم میکنی چرا ؟
حالا سالهاس که غریبگی میکند نگاهت با این بیقرار خسته از هر چه نگاه نا خواستنی!
هرچه دیدنهای تکراری .....که ساده نیستند با این من ساده!
نگو که برای دیدن دوباره ام دلتنگی میکردی، که خوب میدانم تو سالهاس که ان جاده و این پل چوبی
خیال را، که همین دیروز یکی از فرداهامان ساخته بودیمش برای عبور کودکان رویا.... برده ای از یاد
قبل از انکه جاده ی پاییزیمان را تنها رهسپار شوی آرام،
آرامم ، نازرویای خیال بارانی و این خستگی بی تو ئه من
حالا در پس این همه سال و ماه و روز بی تو
این همه منتظر در جاده ، به خیال روزی که می ایی
انهم در زیر این باران نگاه و این وسوسه رفتن و دل دادن دوباره
خوب میدانم که این نگاه بی امان تو ، برای شنیدن همان حرف های نشنیده است
هی .....!هی .........! نازنین شبانه و مهربان لحظه های بیقراری، ارامم
مجال باران اگر بیش ازین بود، خشک نمی شد چشمه خیس نگاهم .... تا برایت
از قصه ی پلک باران گریز و گونه ی آب خورده بگوید
حالا تمام رهگذران ان سوی پل جاده امان، به نیشخند، نگاهی می کنندم و با ضمیر اشاره
رهایم میکنند در پس همان سراب گونه و این نگاه خیره به جاده
و تو میدانی که همه ی ان عاشقان امروز و کودکان دیروز
از همان پلی گذشتند که ساخته بودیمش در یکی از همین روز های ارام پاییزیمان برای عبور کودکان رویا
حا لا کجایی مهربانم تا دستم بگیری و ازین سراب خستگی رهایم سازی
و ببری با خود به هر چه این جاده میخواندمان
دیگر طاقتم سالخورده است و این قلمی که مینویسد عشق و میخواند آرام
بهانه ی نبودن تورا میگیرد برای گریه ی خیسش
.........
همین ارام ..... همین
بماند برای روزهای بارانی ، همه نگفتنی ها، که هراسان میکندم این ،رعد چشمان بارانیم
میترسم غافل شوم و ببارد و تورا بهانه کند............. و تو نباشی که رنگین کمانش را نقش کنی
گفتی میروم و با اولین برف ساده می ایم
ورفتی ، انقدر که دیگر نه تو در جاده بودی نه افق
حالا تو نازکم ، قرار روزهای ابری و بی بارانم ،
بانوی گذشته از پل این رودخانه ی سر کش،
ماه روی آرامم ، مهربان قصه گو، آرامم
چه کنم با این ابرهای بازیگوش و این برفی که نمی بارد؟
گفتی میروی و با اولین برف ساده می آیی
ابر همان برف ساده امد و اب شد و بارید ،
اما تو نیامدی که ارامش کنی آرام
حالا چه دهم جواب این چشمی که خیره سر نگاه میکند اسمان را ؟
نه مگر قرارمان همین ماندن در هوای ابری و بی باران بود ؟
نه مگر گفته بودمت دست اگر دهی ،
من خود ابر باران می شوم برایت؟بهانه نگیر کوچک پاییزیه من، بیا و از این رفتن بی من بگذر
حالا رفته ای و من مانده ام با سوالهای بی جواب این برفی که برای امدن ، تورا بهانه کرده است
گفته باشم، جواب من همان بی جوابی ساده و این دستان سرد است آرام،
که با رفتنت تمام جنگل های شمال را نقاشی کرد، با سبز باران زده و افق تا انتها سرخ ،
بیا و این سادگی باران را
که می ریزد از چشمان برف بهانه جو، با خود ببر
خیس کرد تمام قطره هایش ،این تن خسته را
آرام، عزیز خسته از هر چه رفتن و ندیدن حتی یک ابر برفی
تو که رفتی برف امد و نبودنت را بهانه کرد برای گفتن قصه ی باران
ومن ،ساده نشستم به اواز شر شر سادگی هایش
انقدر ساده که نفهمیدم کی به انتها ی حرفهایم رسیدم
تو که مرا رها نمی کنی در این جنگل باران زده و این پایان حرفهای ساده آرام ؟
دراین خستگی انتظار توو جاده ای که دیگر ساده نیست با من
همین آرام .........همین
می بینی آرام ، می بینی چه ساده میروند این روزهای ساده ی خدا
این انتظار سحر تا غروب ما
این گذشتن از کنار همدیگر
می بینی نازکم ، این ماه نقره ای ،این رفته رفته انگار در رژیم
این هلال و کمر خمیده
همین ماهی که دارد می گرید به روز وداعش
وسرانجام در همین گریه بیخود میشود
میرود
گم میشود
انگونه که همگان چشم به اسمان میدوزیم برای یافتنش
ونخواهیم یافتش
.....
...........
آه.............. ای ارامم، قرار روزهای رفته و ارام بیقرارم،
ماه، ساده گریه میکند برای این گذشتن های ساده ،و ما تنها به نظاره نشسته ایم
همین ارام ، همین
![]()
![]()
راستش اول کلی نوشتم ، اونم برای پاییز اشنا ،به دلم نچسبید
دیدم ساده نیست ، ساده گی هم نداره ، برای همین پاکشون کردم تا
ساده بنویسم:
...................... اومدن پاییز ساده و صمیمی ،مبارک.......................![]()
همین.
بگذار خاموشانه بنشینم
صبورانه نه، در کمین
و ساده نگاه کنم این ایند و روند امواج من جا مانده از تو را
این خسته ام ها واین دیگر همین ها را
بگذار ساده بگویم ارام
این بازیهای بی پایان ، این دوستت دارم های ناگزیر ، این ...این ...این ها!
همه در بازی کودکان ساده اشارت یافته
بگذار بنگرم این امواج را
باشد که موجی بیگانه
در دام من افتد واز ان
نقشی ساده
از خستگی ناپذیری خاطرات کودکی امان بنگارم.
همین ارام ......همین.
(شهادت علی ع تسلیت باد)
ساده اگر نگاه کنی می بینی مرا،مرد این را گفت ودر غروب جمعه ای دیگر به راه افتاد
پرسیدم به کجا ؟ وسوسه ام کرده ای،دلم را برده ای ، بی من به کجا؟
مرد لبخندی زد،آرام گفت : به دنبال قبیله ای که ساده باشند، ساده بمانند وساده گی پیشه کنند
گفتم :به بانوی اب و اینه سوگند که ساده ام ، اصلا سادگی نام من است
مرد به اشک نگاهش آفتاب را از شرم فرو ریخت و ارام و پر غصه گفت :
به ساده گی نگاه غمبار مرد چاه ها ، آمدم، گشتم،خواستم، اما ساده ای ندیدم که به سادگی این غروب بی انتها بخواهدم
.......خاموش ماندم و مرد جاده را تا افق به پیش رفت.

