تبليغاتX
ساده ام ... همین
ساده ام ... همین

پرنده که مرد، من ماندم و جوجکان یتیم

خواستم پرواز را به هنگام غروب ،به وقت همین تنهایی های شبانه بیاموزمش

پرنده بیتاب پرواز و من در انتظار خبری که خواهد اورد از تو بعد پریدن!

خواستم نشانی از دستان سرد و لبان خاموش از هر چه قصه حتی برای کودکان فردا

نقش کنم در این جاده که پاییز رنگش زده

خواستم ردی از خاطره در این مرگ لحظه ها ،این فراموشی رویا و کودکان دریا بگذارم

تا  به وقت پرواز بماند نشانی از من خسته

خواستم  بگذرم از هر چه خواستم برای خواستنت........اما

پرنده مرد ومن ماندم و همین جوجکان یتیم، کز بیم پرواز قفسی ساخته ام برایشان 

پرنده که پرید ارزوی زندگی کشت مرا ،همچو تیر چله رسته ای که اموخت

پرنده بی قفس ،پایان پرواز است ارامم

میبینی نازک بارانی... هراس من از این همه پریدن های تو همین دلتنگی جوجکان بی خبر از مرگ است

همین انکار مرگ پرواز و ساختن زندگی ........................  انهم در قفس

بیا این یکدم رها شو از هر چه احساس پر کشیدن

من به تمام درختان پاییزی که ترس از رفتن و نیامدن دوباره ی بهار خزانشان کرده

به همین سرخ برگ ها و این خش خش برهنه تن باغ

به اواز پروازی که تورا میخواند، سوگند......که پرنده را گفتم از قصه ی سراب پرواز و حقیقت صیاد 

گفتمش ارام.... گفتمش

حالا بیا نازکم...... بیا و از قصه ی پرنده ای که رفته بود خبری از تو اورد

قصه ای بسازیم برای کودکان رویا و این جاده پاییزیمان

میبینی نازک گریز پای من....  در این مرگ تنهایی و باران وسوسه ،

 باز هم این تویی که نیستی و این منم که منتظرم

و تو انگار پریدن را وسوسه ای هنوز !؟

همین ارام..... همین




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط ق..الف

گفتم بیا برویم ازین جنگل سرد ،این انبوه درختان بی نشان

اینجا نه جای ماندن است ارام... نگفتم؟

خالی از هر چه با تو بودن ،

حالا مانده ام با دستان سرد تو چه کنم؟

می بینی نازکم ،خمیده ام همچو سرو باغچه امان

پشت پرچین خاطره،نزدیکای لبخند ماه و خنده ی ستاره در اب

حالا این تصویر تنهایی و اشک بیقراریست........ که مانده از من پریشان

گفتمت بگذار این یک شب را ابستن حوادث کنیم

بگذار لبان باران خورده ات را تصویر کنم به روی هر چه موج

بگذار هرم نگاهت بسوزاند تن عریانم را

میخواهم همین یکبار فنا شوم در هر چه با تو بودن

میبینی نازک بارانی ام 

 این لبخند کودکانه ی توست که چون دخترکان دریا ،

غرق موج بیتابی ام می کند

تو میخندی  وآبی برای روشنایی راه برمیداری و ...... به راه می افتی

و جاده دستانت را به وقت سرما گرم میکند به همین سوختن من

نگفتم برویم ؟... نگفتم این اتش میسوزاند مرا؟

 نگفتم گر گرفته است برای سوختن من؟

بیا و رسم عاشقی بپا کن نازک دریایی ام

باران شو همین یکبار، که سوختم از هر چه دور بودنت

اگر امدی و ندیدی جز خاکسترم

ببار.... تنها ببار

که امدن بارانی ات را وعده داده ام به ابرک دلم

همین آرامم..... همین

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط ق..الف

درخت سایه اش را بوسید وقتی به زمین افتاد

آشیانه خراب شد و سیل خاطره کشت مرا

و من تنها به نظاره ایستادم خنده ی بران تبر را

تو اما طاقتت دیدن این همه بی حرمتی نبود

شاخه ای از برای خاطره برداشتی و به امید درختی ایستاده رفتی

گفتمت بازهم درختی از خاطره میسازیم ارام ...  نگفتم؟

حالا کجایی که ببینی سایه ای برای بوسیدنم نمانده  




نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387 توسط ق..الف

پرنده به وقت رفتن خبر از امدن تو داد

دلم ترسیدو تن درختان باغ

تهی شد از هرچه بر خود داشتن

و جاده پر شد از هرچه برگ

پرنده رفت و ندید که اشیانش را سوزانده چوپانی برای گله

......... وگرگی که در کمین خواب چوپان  رفته در خواب زمستانی!

پرنده رفت و خبر داد و................. مرد

تو اما هنوز نیامدی بر این مزار ساده و پاییزیم

برای حتی یک خاطره

 




نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387 توسط ق..الف

بیا برای مرگ پرنده ی مهاجر که امده بودخبری از تو برایم اورد

برا ی خواب زمستانی این دل پاییزی

قدری ناله کنیم ، همچو اواز قوهای سرگشته

بیا لحظه ای بمیریم برای هر چه سادگی

من از این همه بی تو در کنج خود بودن ...هراسانم ارام

دروغ چرا نازکم ..؟ من از تاریکی جاده ی پاییزیمان که میهمان  کودکان فرداست

میترسم 

من از این همه مردمان مردم نما که سادگی را نیاموختن هرگز از خدای باران 

می میرم آرام

بیاو حالا که نیستی...... مرگ این خسته را مجلس گردان باش

همین ارامم........ همین

 




نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387 توسط ق..الف

گفتی که میروی باران بیاوری

ازپشت همین پرچین خط و خاطره

تو رفتی و باران امد و نیامد از تو خبری

به گمانم برای این دلک ساده تو خود باران شدی و باریدی

کودکان رویا گفته بودن این باران تویی

من به خنده خندان ایشان خندیدم و دلگیر نشستم در ابتدای همین جاده  که بیایی

نگو که این باران اخر

همین که مردمان پاییز خواسته بودندش از اسمان

همین که قرار بود بیاید تا دل نگیرد از این همه بی ابی و ناله دشت

 تو بودی ارام.... ! نگو نازکم... !  تو بودی؟

ارام:"..........."

رفتی که باران بیاوری نه اینکه باران شوی ارام

حالا چه جوابم باشد این دلی را که " از برای مردمان دعا گوی ساده

که خواسته بودند باران را برای صحرا  "  حتی قطره ای از ان را ندیدم؟

قرارمان این همه بیقرای نبود ارام ... میدانم

بیا حالا که قرار بر بارانی شدنت هست قولی دیگر بدهمت

دیگر نه باران میخواهم نه بارانی ات

خداحافظ..  

همین ارام ... همین




نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387 توسط ق..الف

یه جورایی از نوشتن اینجوری خسته ام ... ازارم میده وقتی مینویسم

آرام ،میخونم فاصله ها.................. !

میخوام مثل وقتایی که تو رادیو مینویسم ، بنویسم .... البته ازین به بعد

طنز... اونم اجتمایی و ............ شایدم مثل قدیما سیاسی

اونجا (رادیو جوان) که فعلا پر و بالم و چیدن ! خیلی باید زور بزنم تا یه

طنز سیاسی بنویسم تا هم شنونده بخنده (البته اولش ،والا باید گریه

کنه) هم به کسی بر نخوره زبونم لال!

اگه اجازه میدید مجموعه نوشته های .... قطعاتی برای ارام..... رو که

دل نوشسته  بود تموم کنم ( هر چند هنوز تعدادیش مونده) اجازه اش با

شما.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آبان 1387 توسط ق..الف

خارجی ـابتدای جاده پاییزی ـ غروب

( پریشان نشسته ، رو به جاده ، پشت به پل تنهایی )

آرام: این همه پریشانی دل و ریش ریش غصه چیست؟

     حالا که خسته ای قدری بنشین دو وعده حرف بزنیم ،چند لقمه نگاه 

     کنیم همدیگر را ، سیر که شدیم وتو ارام شدی از این همه نگاهی

    که اراممان نمیگذارد ، به راه می افتیم رو به تمام جنگل های شمال

    سوی شنهای خزر کودکیمان، ومن تورا در اغوش میبرم به روی هر

    چه موج ،....... باشد آرام ؟.. قدری بخند حالا

 خارجی ـ  ابتدای جاده پاییزی ـ غروب

   ( پریشان نشسته ، رو به جاده ، تنها )

من:  خسته ام آرام .... خسته، نه از این همه نشستن و کشیدن رنگ

     تردید انتظار در این جاده ی پاییزییمان....... نه! من از پایان همین

     مهر آشنایمان دلتنگم، و هراسان از امدن آبان رنگ رفته، دروغ چرا

     نازکم ،! من از این همه نداشتن میترسم ، و می پیمایم این جاده 

     را به امید افق اردیبهشت خاطره ها............... لرزان ، همین آرام 

 

کودکان رویا ارام میروند ، من همچنان نشسته ام ، جاده تنهاست چون

من ، نسیم خنکی از سمت رودخانه می اید ،و چند برگ دیگر پاییزی به

روی جاده کنار من می افتد.

       

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آبان 1387 توسط ق..الف
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها


Blog Skin