روز ششم
می بینی نازک مهربانم، حالا شمارش این نبودنهای تو... همین رفتن و نیامدن هایت ،رهایم نمیکند... حالا نیستی در این نزدیک شدن ما به زایش خورشید... در این تولد دوباره ی روز و این یلدای خاطرها...تاخاطره ای تازه بسازیم برای فردای نبودن ها، یادت می آید دختر افتاب.. تو در همین تولد خورشید لبخند انار هدیه ام دادی و از لبان حافظ سیراب کردی همه ی احساس برهنه ام را... "غم زمانه خورم یا فراق یار کشم ،به طاقتی که ندارم کدام بار کشم"... و من خندیدم و تو به شکرانه ی همین خنده بوسه دادی بر اقبال خورشید و ضیافت اسمان.. گفتمت : این روزها و شبها میماند برای کودکان رویا و مردمان پاییز.. جاده سراسر راه میشود و من آرام این جاده ی پاییزی.. گفتمت : به همین ماه اخرین پاییزی که امشب به قربانگاه ستاره میرود ، همین سرخی هندوانه که دل به چاقوی تقدیر تو میدهد ، همین دانه های انتظار انار...... خسته ام از این همه رفتن و رفتن و رفتن ..... گفتی میروی تا قصه های نو برای کودکان فردا بسازی ... گفتمت بمان .. ما خودمان قصه میشویم تو اگر بخواهی.. .. به خنده چون همیشه پاسخم دادی و رفتی تا برای یلدای مهربان که در انتظار خورشید، شبی بس طولانی در پیش دارد ، قصه ای از پایان پاییزو تسلیم تن برهنه ی باغ خزان زده به برف بسازی... تو که رفتی دلم ترسید.. از برفی نیامده که چون تو قصد رفتن کرد... حالا کجایی نازک مهربانم .. بانوی ارام و ارام پاییزی من.. گفتی می روی و شب به پایان نرسیده با دعای مستجاب شده ی مردمان پاییز ، که دل در گرو همین بهانه ها دارند باز میگردی .. .. تو که رفتی ما قصه شدیم و پاییز تمام شد از هرچه انتظار ... به خدای همین برف سپید دیگر شب نیز تحمل این همه دوری را ندارد ... دروغ چرا نازکم .. هرچه از تو میدانستم برای اخرین شب پاییزمان قصه کردم تا تمام نشود.. تا همین امشب را بیدار بماند .. تا به رسم تمام دلداگان پاییزی ،که می گفتند قصه ای برای بلندی شب و هم اغوشی باران... گفته باشم قصه ای... میبینی نازک بارانی من .. باز هم "سلام" این نام خدای نگهبان تورا فراموش کردم.. از ان روز ی که تو رفتی و این پاییز بهانه ی نبودنت را گرفت ، من نیز سلامی به باران و اسمان دلگیر از این همه بهانه نداشته ام... بیا و نگذار برود این پاییز مهربان... راستی تو گفتی کی..... می... آیی؟
روز چهارم
انگار این برفها پاسخ سرد تمام گریه های من است ارام...... انگار هوای تو بارانی و حو صله ی من ابریست ..... انگار این منم که رفته ام برای شفای پرندگان بی خانه و جوجکان خسته از اینهمه وعده ی نان ... لختی صبر و گوشه ای برای تنهایی بخواهم.... حالا تو بیقرار این همه دور از من .... دیدی تعبیر شد تمام گریه های کودکان رویا و مردمان پاییزی... دیدی هنوز به اندازه یک خاطره دور نشده از من.... اسمان نالید و زمین رخت سپد پوشید..... نکند به خیالت این جامه ، همان لباس بخت است نازکم...؟ نکند هنوز باور نداری برف اغاز هجرت است و سپیدی اش نشان رفتن....؟ گفته بودمت نرو ... گفته بودم به تمام برفهای منتظر قسم... دلم میگیرد از این همه نبودن ... میبینی نازکم بازهم یادم رفت "سلام" کنم ... اخر این دوری تورا به کدام بهانه سلام گویم...؟ هان؟ راستی تو گفتی کی...می ...آیی؟
روز اول
دوشنبه بود انگار و تو گفته بودی میروی تا شفای هرچه پرنده و التماس "برگ های خزان زده است" را ، پاسخی گیری... پرنده امد و خبر از پایان پاییزی من و این برگ داد..... پرنده گفت میرود تا خبر از امدن تو دهد... من ماندم و این نفس های اخر پاییز....و من رفتم با خودم حرف بزنم ...لختی ایستادم ... حرفی نبود برای گفتن.... پرنده ،پاییز و هر انچه نامش من است .... ایستاده در ابتدای همین جاده ی پاییزی منتظر پاسخ توست
برای امروز همین کافیست ارامم ... باشد نازک مهربانم؟
راستی تو گفتی کی می.... آ......یی؟
آّ ّه ... بازهم سلام ... همین نام خدای نگاهبان تورا فراموش کردم... همیشه همین تعجیل در انتظار تو، شروع حرفهایم را ناگهانی میکند ارام..... اصلا همین حالا ، سلام ... خوبی مهربانم.. گفته بودی میروی و تا انتهای همین نامه بر میگردی.... واصلا سلامت پخش در هوا نشده باز می گردی و جوابش را به بوسه ی باران و نوازش شعاع باریک افتاب ... که ارام میخواباندم در این گوشه تنهایی .... میدهی و خبر از شفای پرنده و پایان هر چه التماس ... دیدی نازکم... ترس از بی جوابی سلامم تنها دلیل همین سلام نکردنهای بی پایان من است
راستی تو گفتی کی می... آ ... یی؟
روز
شب
وکمي افتاب
ماه همچنان در اسمان
دختري که ميکند شنا
زير اين حجم بلور
وشب ،ترانه خوان من
براي روز
شب
همچنان ميرود دلم
پشت ردپاي او
روزها ....هفته ها
قصه ی جدايي و نبودنش قصه روز و شب
حرف تازه ي خداست
حرف های ما دریغ
پشت خانه مانده است
برای رسیدن در این جاده ی موازی
..... همین خلوت پاییزیمان
دیر شده است انگار ارام
.....و شاید
زود امده ام و خبری از کودکان رویا و دستان سرد تو نیست
!هر چه هست ، حالا منم و تنهایی و این جاده که تا انتها موازیست
و سخت است باور رسیدن در این سراب بی انتها
این رفتن و ندیدن حتی یک تقاطع
و جایی برای گفتن قصه ی باران و ........مرگ پرنده
چه میدانم ...؟ اصلا همین نرسیدن است که اواره کرد مجنون را در زمان
جاده چه موازی چه سرا ب گون
! حکایت جنون من و سادگی نبودن توست نازکم
......همین زود امدن های من و تاخیر ناتمام تو
تمام قصه های من و مسافران رویاست که در این جاده پاییزی
مردمان پاییز زمزمه می کنند برای کودکان فردا
همین ارامم.....همین
میروم و میخوانم ومیسوزم
...و نفس میکشم دراین هواییکه بارانی است
و گویی خواهان توام ارام
......گرچه نیستم ارام
میدانم
میدانی
.....و میدانند مردمان پاییزی
خسته از برگ خزان زده
میروم و میخوانم ومیسوزم
...و نفس میکشم......

