نا خوانده چه گویمت ارام؟
درد من از مردمان افسون شده است
این شاد جامگان دل مرده
این مانده های در قفس خویش
درد من بسیار است و بسیار را ،کسی تحمل شنیدن نیست
یادت می آید بانو.... گفتی متولد شهریوری و به دی ماه چشم دوخته ای
گفتی اغازمان همین روزهای سرد و گرم چشیده ی دوران است و گفتمت:
ما همه متولدین همین روزهای نیامده ایم ارام
همین که احساس کنیم صبحی دیگر از خواب بر خواسته ایم و میتوانیم لذت ببریم ازین همه بودن
همین احساس احساس هامان
همین دیدن دوباره میرزا و لمس چند باره ی شعاع خورشید در لابلای دود سیگارش
همین بوی باران و صدای خش خش تن برهنه ی برگ های حالا مانده در زیر پا
وکبوتری در تقلای دانه
اینها همه برای تولد هر روزه امان کافیست دیگر ارام ... کافی نیست؟
نه مگر زندگی شنیدن صدای مادر و نوشیدن چای تازه دم کشیده ی تو و
خواندن حافظ در زیر این سرو خمیده است؟
نه مگر خواندن دعا و توکل به اوست و دوختن چشم به اسمان ازین زمینیان اسمانی شده است؟
نه مگر دیدن تلاش مردمان ساده و جان کندن هاشان برای دیگران، زندگیست؟
نه مگر گفتن یک دوستت دارم از لبان عاشقان خسته است ؟
زندگی در همین سادگی ها ... همین خلوت های پراز بهانه برای بودن و جنگیدن است ارامم
جنگیدن برای هرچه ارزوست ...
کودکان رویا در همین نبرد های من و توست که سهمی ازین بودن ... بودنی با معنا ، میبرند
یادت میاید ارام ... نازبانوی مهربان من ، قرار روزهای بیقراری .. بانوی موج های ابی و
احساس شناور.... گفتی زندگی کنیم ،گفتم : جاده در رویای همین زندگی خزان شد مهربان!
گفته بودیم میاییم و فریاد می آریم و عشق تقسیم میکنیم
گفته بودیم حرفهامان را بی بهانه بادلی میگوییم که دنبال بهانه است
بهانه ای برای ماندن .... متولد شدن ... بهانه ای حتی،
برای اندکی زندگی
امدیم ، گفتیم ، فریاد زدیم ،دریغ از اینکه بپرسیم کسی عشقی برای تقسیم میخواهد؟!
کسی میخواهد زندگی کند؟
کسی سخنی با فردای احساسی از زندگی دارد ؟ نپرسیدیم ارام
وهمین نپرسیدن های گاه و بیگاه خودمان است که من را میکند خسته و تو را میکند ارام و
دیگری را در تعبیری خود شیفته برای مردمان ساده دل
مخبر الدوله ی سلطنت زاده ی اصالتا اقا به دنیا امده ی جناب ریس و الروسای مادام العمربالا!
همین آرام .... همین !!،درد من از همین مردمان افسون شده بی پرسش متولد شده است!!!
