(در ارتباط با یه چیزایی!!)
مردم میخندند این روز ها
شاید
به هرچه که هست
و هرچه میبینند
و این همه دروغی که می اید و
ارام مینشیند بر دل
به این همه حرف های تو خالی
این صدا های سرد
و یخ زده
همه می خندند
به اواز تلخ یک دست التماس
یک خواستن تا ابد
و من باز خواهم گشت با رنگی از صداقت
و اوازی که مادرم به وقت کودکی اموخت مرا
خواهم امد برای بوسیدن هرچه سادگی
هرچه عشق
و اسمانی که خواهد ستود مرا
میبینی ارام ... این روزها در پی جاده ای بی دغدغه
خوابی بی رویا
و کودکانی که دیگر ندارند نشانی از جاده ی پاییزی
میگردم و دل به اوازهای سرزمین مادری امان خوش کرده ام
اری نازک بی خنده ی این روز های پر از تردید و اظطراب من
ارام اسودگی های خیال و .....خیال ارام من
میبینی ساده ی بارانی من .. خسته ام
نه از کودکان بهت زده ی رویا .......که هرچه رویا داشتند
به لحظه ای فروختند بر باد خزان و گوشه نشین اندوه مردمان پاییز شدند
نه ! نه مهربان بی قراریهای من
من که بار ها گفته امت
خستگی من همه از مرگ انسانیت و فقر اندیشه است
از این مردمان کوتاه قد دست بر سینه ی سر به زانو
این نو جامگان تازه ظهور کرده ی دنبال معجزه
و این همه معجزه برای اندکی بودن در این دارلمجانینی که خوب میدانی نمی ارزد
خسته ام از اسمان بی اراده
از این دستان تقدیر و این همه شکایت آه و بغض ماه
بیا مهربان من .. بیا تا دیر نشده است رخت و لباس باران خورده و
ان دو سه دست لوازمی را که مادر زمان جهاز اینده امان کرده بود به مهر
بر داریم و کم کم ازین قبرستان تنهایی و این جاده ای که میرسد به غروب برویم
اینجا نه جای ماندن بیش از این است
همین مهربان پاییزی من ... همین

