((قرار بود ادامه این نوشته رو براتون بنویسم که خب جسارتمون رو کامل کردیم .همین وممنون))
عاشق که شدم تازه حس دیوانگی را فهمیدم
حس شبهای تردید و روزهای ترس از نبودن
تکرار هرچه بیشتر نادانی و پرواز بی بهانه
و این همه یعنی
حالا تو کجایی ای تمام بود و نبوم از سهم اندک روزگار
میبینی ارام ..... این روزها نیچه میخوانم با کمی اندوه
و نگاه میکنم به هرچه باران و قطره های رحمت
مانده در این اندوه سالیان و سخنی از فیلسوف عاشق شده ی روان پریش
و چه سخت است ارام من این انتظار سی صد ساله ی ملتی برای تغیر و تحول
و یاد تو میافتم که نه برای جنگ امده ای و نه حوصله ات به قدر باران نمناک
میبینی ارام ... خسته که میشوم تورا میجویم و ان دم به یاد میاورم پیوند تنهاییم را
و دست میکشم از هر چه نوشتن و اه میشوم بر هر چه تقدیر
اینجا نه جای ماندن است مهربانم و نه دلی برای کندن
نیچه میخوانم و هر از گاهی از حافظ عاشق
به سعدی که میرسم پند نگرفته غرق اندیشه میشوم عروسک های کودکی را ورق میزنم در دفتر ذهن
و تو در تمامی صفحات ان ردی داری از بودن ................. و دلی برای نبستن
همین بهانه های کوتاه بودن است که من را من کرده و تورا ارام
ومن به همین بهانه های ارام تو نگاه میکنم به جاده ی پاییزی و این کودکان رویا
که در انتظار قصه ای سی صد ساله برای تغیر نشسته در باران خداوندگار اراممانند
همین مهربان بارانی من.... همین

