زن امده است که معشوق باشد نه عاشق
تورا چه به عاشقی ؟... بیا و به جای خودت باش مهربان آرامم
توکه خندیدی ارام نگاهت کردم به عشق
و گفتمت از هر چه دیده بودم بی تو ... با تو
در این لحظه های ناارام که احاطه کرده این من خسته و دل تنهایم را
یادت می اید ارام حرف هایم همه حکایت همان شبان پیریست
که امد و شد پیامبر رازها و حرفهای پاییزی
یادت می اید آرام ....؟!! هوا سرد بود و نه چون حالا بارانی
زمستان بود اخر .. فصل تردید و تهدید و مرگ اندیشه در یخبندان جاده
و من تورا در اغوش ...گفتمت : بروم و این پیام... بر نو ظهور را
ارشادی کنم به شوق و حدیثی اموزم به عشق
و تو
خندیدی و گفتی: امده است خبری دهد از باران بهار
و نغمه ی گم شده ی یار
من که خندیدم اسمان تیره گشت
رفتم تا صله ای دهم بر این پیام اور رحمت و مغفرت
دستم بگرفتی و قسمم دادی به کودکان چشم به راه پاییزی
که خطر نکنم
که قربانی نشوم
که بی بهانه برگردم
که پیام... بر را بگذارم به خود و ان دو سه همراه براق چشمش
که به جان من و این گنجشکان اوازه خوان
همین یک بار مردی را بگذارم برای روزهای نیاز
هی ... افسوس ارام من ... افسوس
بارها گفته بودمت مردمانی می ایند و پیام .. بری .. پیشه میکنند
گفته بودمت می ایند و پیام میبرند
گفته بودمت بگذار پیامی از من خسته به یادگار
برای مردمان ناخواسته ستم دیده برند
و تو قسم دادی مرا به همین خواسته های عاشقانه و گفتی
پس سهم من از عاشقی .. از بهار .. اواز و ترانه
و من
خندیدم به بهار .. که این روزها در تکاپو ی الگوی جدیدی است
از صرف عشق .. از تکرار سادگی در دل مردمانی که سالهاست
ساده است.... به همین باران خدایگان ساده سوگند
و من ناخوانده هیچ نگفتم از این همه بهانه برای زندگی نکردن
بگذار برویم ارام
اینجا دیگر نه جای من است نه بهانه های بی اندازه ی تو
بهار است انگار... وانگار بهار است
و همین انگاره های من از بهار همه در صرف قالبی نو ست برای بهتر بودن
و خدا میداند در ابتدای کدام جاده ی پاییزی
کودکان رویا میخندند به روزگار بی خنده ی ما
همین مهربان پاییزی من ... همین.

