گفتی از عشق ، از خاطره
از سکوت باران و صدای بی امان گریه
از هر چه در این ابادی دلخراب بود ،نشستی و لختی حرف زدی با من خسته
ارام که شدی خواندمت به مهر
به ابتدای نام پاییز اشنایمان و فصل اغاز این همه دلهره
خواستی دوباره از عشق بگویمت و این مردمان ساده که دعوی عاشقی میکنند
و من در ابتدای همان سکوت تردید نگاهی انداختم به کودکان رویا
که امده بودند نشان عشقی باشند پرشور
و یادم امد که بگویمت چه بسیار مردمانی که برای عاشق شدن نیامده اند
مردمانی ساده
مردمانی به اندازه ی باران پاک
و به وسعت دانه های برف ارام
مردمانی که بازیچه ی احساس خویش شده اند در این روزگار بازی ها
دراین دوران رنگ های مکمل
این همنشینی سپید ها ........سیاه ها
این عبور ساد ه از سرخ به سبز
دیدی ارامم ... این همان وعده ی پوشالی یک خواستن بی اراده است
که زمان به مردمانش تحمیل میکند
مردمان قبله گاه من سالهاس که عاشقی را به نان دروغ ها فروخته اند
میبینی ارام من .. این روزها نه رنگ ها به رنگ خویش میمانند
و نه عشقی حوصله اش پایداریست
بماند .. این همه بماند برای زمانی دیگر
گفتن از این همه سادگی دلی میخواهد ساده و سبک که نزد من خسته نیست
همین مهربانم ...همین
