تبليغاتX
ساده ام ... همین
ساده ام ... همین

دیر می اییم و نیامده قصد رفتن میکنیم

و چه اندوه ناک است این خوب ندیدن در کشاکش لحظه های تعجیل و شتاب

و من میخواهم باشم ارام

نه برای بودن که برای دیدن

حالا که تو هستی و دیدن را به رقابت می خوانی

می خواهم بمانم و از این همه بودن لحظه ای سازم برای فردای خاطره ها

 دارد میسوزد این چشمان خسته از این همه ندیدن

اصلا بگذار بروند این مردمان ساده گذر

همین مشوقان دیروز و امروز و فردا

چه فرقی میکند برای انها

 روزی برای علی (َع) دست میزنند و فردایی برای یزید!!

دیگر خسته شده ام از این همه دست

این بی اراده هایی که تنها برای تشویق هر رهگذری !!

بالا می ایند هی .... اندوه نداشتن اندیشه را صدا میزنند

من دل به کودکان رویا سپرده ام که زود می ایند و دیر رفتن را

در همین جاده ی پاییزی 

همین گذر گاه ساده

به یاد می اورند

و چه اسان عبور میکنند ازین پل چوبی خاطره ها به فردای خاطره

 میخواهم بمانم ارام ... من برای ماندن در همین لحظه های بی تکرار

همین حاشیه های کم حاشیه ی تردید و باران تقدیر زاده شده ام

مرا به رفتن بی نشان چکار

حرکت حاصل اندیشه ایست که از دیدن زاده شده

تو کجا دیده ای بی نام و نشان رهگذر ی راه خاطره بیابد

اصلا بگذار سکوت کنم

خسته ام ازین مردمان جاده ی بی سرنوشت

که به انتظار فردای معجزه ها نفس میکشند   

 همین مهربان ارامم ... همین 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 توسط ق..الف
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها


Blog Skin